عاشقانه ترین وبلاگ ادبیات و داستان و شعر و اس ام اس
@@@ادبیات@شعر@اس ام اس@عکس لاو@اصلا عشقولانه@خستگی ناپذیر@ پس نگاه کن@@@
شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود. گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.
 
روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند، به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد.
مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت: آیا چون هنر داری، دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟!
جوان گفت: آری


ادامه مطلب...
ارسال توسط احسان

 

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"
 
ادامه داستان را دنبال كنيد زيباست
 
                          
 


ادامه مطلب...
ارسال توسط احسان

 

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند دعای او را مستجاب کرد
در عالم شهود او وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه ندا آمد: اکنون بهشت را نظاره کن
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا..جمعی از مردم ...همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
 
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!چرا مردم اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟ با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
ندا آمد که:
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد......



تاریخ: شنبه 17 بهمن 1389برچسب:داستان,بهشت,جهنم,قرآن,خدا,داستان کوتاه,
ارسال توسط احسان

 

روزی ملانصرالدین سوار خرش بود و داشت رد می شد که یک دفعه خرش رمکرد و او را به زمین زد. بچه های کوچه وقتی ملا را با این وضعدیدند حسابی او را دست انداختند.
ملانصرالدین به خنده های بچه ها اعتنایی نکرد. بلند شد و گرد و خاکلباسش را تکاند و به طرف خانه ای رفت و در زد و گفت: چه خوب شد خرممرا دم همان خانه ای که کار داشتم زمین زد و مرا از زحمت پیاده شدن خلاص کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



ارسال توسط احسان

 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
 
می گویند خارپشتها  وخامت اوضاع را دریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند...
 
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی با خارهایشان یکدیگر را زخمی میکردند.
 
بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده میمردند...
 
از این رو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود.
 
پس دریافتند که بهتر است بازگردند و گردهم آیند و آموختند که:
 
با زخم های کوچکی که از همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست...
                  
و این چنین توانستند زنده بمانند...
 

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب ( نه با بدی های ) دیگران کنار آید و خوبیهای آنان را تحسین نماید و سعی کند که بدی ها را به خوبی تبدیل کند.




ارسال توسط احسان

 

کمتر کسي است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده يا نشنيده باشد. خاطرتان باشد اين داستان يکي از درس‌هاي کتاب فارسي ما در آن ايام دور بود.
 
حکايت چوپان جواني که بانگ برمي‌داشت: آي گرگ! گرگ آمد و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کسي مسلح به بيل و چوب و سنگ و کلوخي، دوان دوان به امداد چوپان جوان مي‌دويد و چون به محل مي‌رسيدند اثري از گرگ نمي‌ديدند. پس برمي‌گشتند و ساعتي بعد باز به فرياد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان مي‌آمدند و باز ردي از گرگ نمي‌يافتند، تا روزي که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسي فرياد رس او نشد و به دادش نرسيد و الی آخر. . .
 
احمد شاملو که يادش زنده است و زنده ماند، در ارتباط با مقوله‌اي، همين داستان را از ديدگاهي ديگر مطرح مي‌کرد.
 
مي‌گفت: تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ مي‌گفت، حال اينکه شايد واقعا دروغ نمي‌گفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده. فکر کنيد داستان از اين قرار بوده که:
 
 


ادامه مطلب...
ارسال توسط احسان

 

شخص فضولی به ملانصرالدین گفت: همسایه ات عروسی دارد.
 
ملا گفت: به من چه!
 
آن شخص گفت: شاید برای شما شیرینی و شام بیاورند.
 
ملا گفت: به تو چه؟



تاریخ: شنبه 16 بهمن 1389برچسب:حکایت,ملانصرالدین,,
ارسال توسط احسان
 
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
 
 
            بعد ازخواندن ادامه داستان سخن زير برايتان جذاب تر ميشود
 
                                                       
 همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
           و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...


ادامه مطلب...
ارسال توسط احسان

 

یک شب ملا توی چاه نگاه می کرد که یکدفعه چشمش به عکس ماه افتاد.
با خودش گفت: ای وای، ماه دارد غرق می شود، باید نجاتش بدهم.
بلافاصله چنگکی در آب انداخت تا ماه را نجات بدهد اما چنگک زیر سنگبزرگی در ته چاه گیر کرد.
ملا هر چه زور زد نتوانست آن را بالا بکشد. بالاخره طناب پاره شد وملا از پشت روی زمین افتاد و لنگش به هوا رفت که یکدفعه ماه را درآسمان دید.

با خودش گفت: عیبی ندارد، درسته زمین خوردم اما عوضش توانستم ماه را نجات بدهم.




تاریخ: شنبه 16 بهمن 1389برچسب:ملانصرالدین,داستان کوتاه,,
ارسال توسط احسان

 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
    ((داستان به نظر من قشنگي بود كاش كه ما هم به قضايا اين چنين بنگريم))
 

 

 




تاریخ: جمعه 15 بهمن 1389برچسب:داستان,بانوي خردمند,حكمت دار,پند آموز,
ارسال توسط احسان

می نویسم مهربانی تا  رسد سال محبت/می کشم نقش کبوتر تا شوم بال

محبت
می سرایم عشق بی آنکه جوابی را بجویم/تا نشاند کنج لبهایم خدا  خال

محبت
زندگی تصمیم های خوب می خواهد ز هر کس/بر کمر می بندم از امشب خودم شال

محبت
می نوازم شادمانی بهترین آهنگ دنیاست/می فرستم نامه ای در  سال ارسال

محبت
از خدا خواهم که در لحظات تمرین شکفتن/ردّ پایی نیک بگذاریم  با  حال

محبت




تاریخ: 28 آذر 1389برچسب:,
ارسال توسط احسان

کودکان احساس
جای بازی اینجاست."
جای گل کردن و  پر   واشدن خاطره ها
جای دل دادن  و  دل  بردن و دل  باز شدن.
کودکان گل من!
من  و  تو
مادر  ما   و  پدر   او   و همه
همگی کودک این دنیاییم
که فقط آب نبات و شکلات ما را
می کند دست به دست
قدرت و حکمت بی حد ّ خداوند کریم.
کودکان گل من!
سطرها منتظر رویش احساس خداوندیتان
روی دفترچه ی ما می ماند.




تاریخ: 27 آذر 1389برچسب:,
ارسال توسط احسان

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی
ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 32
بازدید دیروز : 63
بازدید هفته : 491
بازدید ماه : 1680
بازدید کل : 139529
تعداد مطالب : 52
تعداد نظرات : 72
تعداد آنلاین : 6



Alternative content